شعر می گویم
و مقدس ترین ترانه ها را
برای لحظه های چشمهایت
می سرایم.
پلک بزن
تا شب سیاه بختم
با نی نی نگاه تو به پگاه برسد.
|
وضو می گیرم و
شعر می گویم و مقدس ترین ترانه ها را برای لحظه های چشمهایت می سرایم. پلک بزن تا شب سیاه بختم با نی نی نگاه تو به پگاه برسد. + نوشته شده توسط ماه من در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت
1:42 |
امروز مرا نگاه کن!
که هنوز خاک نشده ام اینک که من کوزه ساخته کوزه گری دیگرم امروز به من نگاه کن! وقتی تمام حواسم به سر انگشتانت خیره است که چگونه می خواهی صد سال دیگر از من نیز کوزه ای دیگر بسازی پس امروز به من نگاه کن. + نوشته شده توسط ماه من در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت
15:38 |
ساده رفتی
وقتی گفتم :من تمام نداشتنم و نداستی تمام داشتنم خود تو بودی. یکی شدن پیشکش. کاش رفتنت را میدیدم سایه هم نبودی و نه یک شهاب حالا نشسته ام شاید... نه امید هم می داند که بر نمی گردی. + نوشته شده توسط ماه من در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت
0:30 |
تقدیم به مولود کعبه گل گندم روی لبهای نیاز می رویید وقتی قدم به خانه های کاهگلی می گذاشتی. وقتی به دستهای تو خیره میشوم یعنی مشتی گندم می خواهم. + نوشته شده توسط ماه من در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت
1:34 |
امروز: ۵ شنبه ساعت:۱۵ اینجا:میدان ولیعصر (عج)
همه قرار دارند ولی چرا دل بیقرار مرا قراری نیست؟؟؟؟ + نوشته شده توسط ماه من در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت
2:25 |
چه کسی باور می کند
دختری از قبیله شکوفه عاشق پسری چشم سیاه از تبار شفق شده باشد؟ هیچ کس نمی داند که خورشید عاشق ماه شده است می سوزاند خود را تا شعله هایی را به مهتاب بدل کند هیچ کس باور نمی کند دختری از جنس اتش عاشق پسری از جنس یخ شده باشد....... + نوشته شده توسط ماه من در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت
1:45 |
((براي او كه عابد است ومعبود دلم))
از پشت همين تنگ ماهي سرخ - كه دلشان براي دريا تنگ شده است - از همين نزديكترين انديشه زخمي ات كه هيچ گاه مرهمي نداشته است- از همين جا - كه دل من برايت تنگ ميشود - زميني ترين عشقم را به تو خواهم داد. مي دانم همه بيم و اميدت را و همه آنچه را كه به كوه هم نمي گويي كه سينه من بار سنگين دلت را به دوش خواهد كشيد. تو فقط بگو چگونه اي من تمام احساسم را به تو تقديم مي كنم. ماه آسمان شبهاي دلم! هيچ گاه خسوفت را نبينم. + نوشته شده توسط ماه من در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت
1:37 |
+ نوشته شده توسط ماه من در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت
2:54 |
این روزها فکر می کنم کم کم بزرگ میشوم.از قد کشیدن دلم که نه ولی از عبور لحظه های بی حادثه ام این را خوب می فهمم که دارم بزرگ میشوم و هوایی نیست تا به هوای کسی زنده نبود وماه نیست تا به عکس افتاده در آبش قانع نبود.چه میشود کرد .می گویند زندگی است دیگر وهیچ و هیچ ها آنقدر هستند که پای بی عبور مرا مسخ می کنند تا زندگیمان همین باشد که هست.دیگر چه درد ودل کنم و چه فایده که کسی یارای ما نیست و همراهی نیست و دلخوشیم به همین وبلاگها که دوستانمان را ندیده دوستیم و چه دوستانی که شاید خودشان هم نباشند.هرچند شکرگزاریم تا همین دلخوشکنک را خداوند ندیده مان از ما نگیرد . + نوشته شده توسط ماه من در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت
0:8 |
|
|